فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۰۴۸۲۰۷
تاریخ انتشار: ۲۲:۱۹ - ۱۳-۰۱-۱۴۰۴
کد ۱۰۴۸۲۰۷
انتشار: ۲۲:۱۹ - ۱۳-۰۱-۱۴۰۴

 روایت ناصرالدین شاه قاجار از سیزده‌به‌درِ 138 سال پیش: یک زن بلند، دو دخترش را پیشکش ما کرد!

 روایت ناصرالدین شاه قاجار از سیزده‌به‌درِ 138 سال پیش: یک زن بلند، دو دخترش را پیشکش ما کرد!
    به آخر باغ که رسیدیم، یک زن بلندی دونفر دخترهای خودش را  دست گرفته بود آورد جلو پیش‌کش کرد. مخبرالدوله عقب ما بود، گفتیم این دو دختر را ما به مخبرالدوله بخشیدیم. خنده شد. این خبر به زن مخبرالدوله رسیده بود. شب مخبرالدوله را توی خانه راه نداده بود. شام نداده بود بخورد...

     عصر ایران - سیزده به درِ سال 1404 خورشیدی کمتر از دو ساعت دیگر به تاریخ می پیوندد.  به این بهانه خالی از لطف نیست سراغ روایت ناصرالدین شاه قاجار از سیزده به در سال 1266 خورشیدی ( 1304 قمری) برویم که در آلبوم شمارۀ 93 دفتر خاطرات روزانه ناصرالدین شاه قاجار ( روز هشتم رجب  1304 قمری)  آمده و سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران منتشر کرده و به کوشش خانم فاطمۀ قاضیها تنظیم شده از این قرار:

     امروز سیزدهم عید است، هوای آفتابِ بسیار خوبِ گرمِ صحیحی بود.  فصل بهار و موقع همه‌چیز است. هیچ سال هم سیزده عید را به این خوبی ندیده بودیم، که مردم به این ذوق و شوق به گردش بروند و عیش کنند. 

    صبح علی‌الرسم سوار شده، رفتیم دوشان‌تپه. ناهار را پیش در عمارت کوه دوشان‌تپه گرم حاضر کرده بودند.  عزیز السلطان را هم پیش فرستاده بودیم رفته بود آنجا. جمعیت  در خیابان دوشان‌تپه و راه دولاب که به سمت دوشان‌تپه می‌رفتند، به اندازه‌ای بود که مافوق نداشت. 

   ده پانزده هزار نفر جمعیت که متصل دُم‌ریز می‌رفتند. یک راست آمدیم بالا، عزیز‌السلطان را  دیدم بازی می‌کرد، اما گرما زده شده بود.  هوا خیلی گرم بود. بعد با دوربین شهر و اطراف شهر و همه‌جا را تماشا کردیم. 

   توی باغ و اطراف شهر معرکه بود. از جمعیت و مردم هم متصل دسته به دسته می‌آمدند. یک دسته آمدند، ساز داشتند و رقاص جلوی آنها می‌رقصید و دست می‌زدند و می‌آمدند، یک دسته دیگر دُهل و سُرنا داشتند، همین‌طور از  شهر که بیرون آمدند، می‌زدند، تا وارد شدند. ولی خیلی خوب می‌زدند.

   این همه جمعیت که می‌آمد و می‌رفت،‌سرِ استخر هیچ معلوم نبود که آدمی آنجا باشد. بعد از تماشا ناهار خوردیم، دوباره تماشا کردیم. عزیزالسلطان ... از طرف گنج‌آباد رفتند. آنها که رفتند ما هم قدری تماشا کردیم. باز  با دوربین این طرف آن طرف را دیدیم. بعد دیدم خواب دارم، رخت‌خوابی انداختند، خوابیدیم، ...

      اعتمادالسلطنه بود، امّا نه او روزنامه داشت نه ما همراه آورده بودیم، بی‌خودِ بی‌خود راه می‌رفت، سایر پیش‌خدمت‌ها بودند.   سه ساعت به غروب مانده از خواب برخاسته، دوباره اطراف را با دوربین نگاهی کرده، تماشایی کرده، نمازی خوانده، چای و عصرانه خورده، برخاسته، از در که بیرون آمدیم، دیدم پشت سرم صدایی شد، پایی سُر خورد، نگاه کردم، دیدم علاءالدوله است.

 پایش روی شن‌ها در رفته، زمین خورده، تمام پوست صورتش رفته است و خون زیادی از روی او می‌آید، و همین‌طور دارد با ما می‌آید.  گفتم این‌طور خوب نیست، شاید مردم تصور می‌کنند  ما تو را کتک زده‌ایم. 

جلوی ما برو و روی خودت را بشوی. علاءالدوله یواش رفت زیر کوه و خودش را شست. دیگر از او هم خبر نداریم. خلاصه ما هم پایین آمده، سوار کالسکه شده، راندیم برای باغ مخبرالدوله.

جمعیت توی صحرا پُر بود و در شُرُف مراجعت کردن به شهر بودند. صحرا هم تمام سبز و خرّم و خیلی باصفا بود.
 
راندیم دربِ بالای باغ مخبرالدوله. کالسکه ایستاد، پیاده شدیم. مخبرالدوله، نیّرالملک، مخبرالملک، ناظم مدرسه، میرزا علی خان، میرزا جعفرخان درب در ایستاده بودند، وارد باغ شدیم، باغ خیلی با صفا بود. 

شیرینی زیادی، تدارک مفصلی، از پیش‌کش و همه چیز مخبرالدوله حاضر کرده بود و حال آن که امروز صبح او را خبر کرده بودیم و گفته بودیم، بیش از یک قلیان در آنجا توقف نخواهیم کرد، خیلی تدارک کرده بود. 

  با مخبرالدوله مشغول صحبت شدیم. مخبرالملک تلگرافی آورد به دست ما داد، عرض کرد روزنامه قصر و پوبلیک‌نیوز است. 

  هر دو خبر عجیب بود، در پوبلیک‌نیوز نوشته بود که امپراطور روس را  طپانچه زدند، در روزنامه قصر هم نوشته بودند که حسام‌الملک به جوانمیر خان حمله برده است، [به ] توپ بسته است. 

  تفنگ زیادی انداخته، جمعیتی از طرفین مجروح و زخم.دار شده، بالاخره جوانمیر زخم‌دار، خودش و کسانش را تمام اسیر وگرفته‌اند و قلعه او را هم تصرف کرده‌اند.
هر دو خبر عجیبی بود. قدری توی باغ گردش کردیم و پیاده آمدیم باغ لاله‌زار. از آنجا که آمدیم، دیدیم جمعیت زن و مرد معرکه است. 

    زن و مرد و طلاب و سید، پسرهای آقا سید محسن، همه کس بود. قدری که رفتیم زن‌ها دور ما را گرفتند، زن زیادی همه خوشگل و خوب دور ما بودند. 

    ما هم با آنها بنا کردیم به صحبت کردن. همین طور با زنها صحبت‌کنان آمدیم، مردم همه بشاش و خوش‌دل و خوب بودند. 

    به آخر باغ که رسیدیم، یک زن بلندی دونفر دخترهای خودش را  دست گرفته بود آورد جلو پیش‌کش کرد. 

   مخبرالدوله عقب ما بود، گفتیم این دو دختر را ما به مخبرالدوله بخشیدیم. خنده شد. این خبر به زن مخبرالدوله رسیده بود. 

   شب مخبرالدوله را توی خانه راه نداده بود. شام نداده بود بخورد. هرچه مخبرالدوله قسم می‌خورده است: والله بالله این‌طور نیست، می‌گفته است خیر، تو در لاله‌زار زن گرفته‌ای.

   خلاصه از باغ لاله‌زار بیرون آمده، سوار کالسکه شده، از در اندرون وارد شدیم....

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
شیدای زمانم رسوای جهانم؛ امین الله رشیدی (+صدا) طوفان ۱۰۸ کیلومتری در زابل؛ سیستان و بلوچستان در وضعیت ناپایدار جوی افزایش شمار شهدای لبنان به ۳۵۱۶ نفر ثبت رکورد جدید ارزش معاملات صندوق‌های بورسی ایران پایان همکاری پرسپولیس با سروش رفیعی آقای صداوسیما ؛ تمام کنید این چرخه تولید گران‌ترین برنامه‌هایی که کسی نمی‌بیند احضار سفیر روسیه به وزارت خارجه انگلیس ستاره آبی‌پوشان در ایستگاه پنجاه؛ نگاهی به کارنامه فرهاد مجیدی ثبت رکورد تولید ۸۰ میلیارد کیلووات‌ساعت برق در نیروگاه بوشهر ادعای گروسی درباره ذخایر اورانیوم غنی‌شده ایران سنگ مزار عنایت‌ بخشی سرانجام نصب شد (عکس) هشدار سپاه به شناورهای متخلف در تنگه هرمز قالیباف: دوران تهدید بی‌هزینه ایران به پایان رسیده است خشم تصویرگران از مارتین اسکورسیزی به دلیل همکاری با یک شرکت هوش مصنوعی مردم فقیرتر شده اند ، این همه نهاد و بنیاد ثروتمند نمی خواهند کاری برای نیازمندان کنند؟!